تبليغاتX
آغاز هیچ چیز

¤¤¤

 

پرنده! جای ترا برف و باد پُر کرده

و دست های مرا انجماد پر کرده

 

پرنده! بال بزن آسمان و چاه یکی است

به جای تیغ، فضا را شغاد پر کرده

 

پرنده پَر... بکش و زنده شو، رها از خود

که زیر پای ترا هم فساد پر کرده

 

که زیر پای تو دستان من شده مدفون

که زیر پای ترا « زنده یاد »، پُر کرده

 

شب از بریده گیِ حلق من زده بیرون

و جای خونِ مرا اعتیاد پر کرده

 

چه اتفاق بدی! من که هیچ، مردی مُرد

که طرحِ هیچ ترا با... مداد پُر کرده

*

دو طرحِ پوچ، دو طرح قشنگ، دو... من و تو

که مرد دیشبه تا بامداد پر کرده

 

 

¤¤¤

 

هزار سال پس از ماجرای مرگ من

هزار سال پس از انقضای من اصلاً

 

کسی بیاید و رسم نوی شروع شود

و خون تازه حنا نه، که رنگ بر ناخن...

 

هزار سال پس از آنکه جنگ انجامید

هزار سال پس از آنکه آب شد آهن

 

هزار سال پس از آنکه نوح مُرد از غم

هزار سال پس از آنکه غرق شد شیون

 

کسی بیاید و آتش به گورم اندازد

میان شعله برقصد، میان صد ها تن

 

و بعد خاک مرا که ز غصه مسموم است

بگیردش و بپاشد به کشت اهریمن

 

ز قتلگاه من آخر که رود خون جاری است

کسی بیاید، رنگِ سیاه بر ناخن

+ نوشته شده توسط حکیم علی پور در دوشنبه 1387/02/16 و ساعت 4:57 بعد از ظهر |

باز کن پنجره را رو به هوای نوروز

بشنو از دورترین نقطه صدای نوروز

 

هی! مرا می کشد این درد و شبهای دراز

و غباری که نشسته است به جای نوروز

 

سالها پیش بهار اینهمه بی رنگ نبود

که نشینی دو زمستان به هوای نوروز

 

سالها پیش که چشمان مرا باران شست

آبِ چشمان مرا ریخت به پای نوروز

 

مادرم گفت: «خدا خواسته نوروز شود!»

پس کجا گم شده این بار خدای نوروز

+ نوشته شده توسط حکیم علی پور در جمعه 1387/01/09 و ساعت 11:6 قبل از ظهر |

                   یلدا

 

کاش پرسیده نبودم که کنون یا فردا

تا نمی گفت به لبخند که فردا فردا

 

فرصت بوسه و آغوش ز دستم در رفت

من به افسوس و خدایا و خدا، تا فردا

 

کس به فردا که نداند ز حیات و مرگش

پس چه داند چه شود با شب یلدا فردا

 

تا که زلف صنم و طالع ما یلدایی است

از کجا فرق کنیم امشب ما با فردا

 

پس خدا یار شما باد عزیزان دلم

بزم یلدا و شراب و غزل ما فردا

 

             

                نزول ماه

 

کنون که حل معمای صبر مشکل شد

دل بدون دلیلم ز غصه ها سل شد

 

دل بدون دلیل من و هزاران من

پیاله های پر از قند شان هلاهل شد

 

تو دست کم دو سه روز دگر نمی رفتی

به این جسد به خدا رفتن تو قاتل شد

 

بیاد آیدم آن شب که شعر می خواندی

ورق ورق دل تنگم کتاب بی دل شد

 

بیاد آیدم آن شب که قدر ما و تو بود

به من ز روی تو تا صبح ماه نازل شد

 

کنون به کوچه نه ماهی است نی رفیق قدیم

فقط دلی است که با مرگ خود مقابل شد

 

           

           سمت شمالت

 

منی که بیست خزان آفتاب را دیدم

منی که بیست زمستان عذاب را دیدم

 

منی که بعد هزاران دچار شک بودن

به چشم های تو خود ـ این خراب ـ را دیدم

 

به خنده های تو مبعوث درد گشتم، آه

چو لای برگ لبانت خطاب را دیدم

 

دو دست تو که پر از اشتهای رفتن بود

و من به سمت شمالت شتاب را دیدم

 

تو لابلای غزل های بلخ گم گشتی

و من به یافتنت صد کتاب را دیدم

+ نوشته شده توسط حکیم علی پور در یکشنبه 1386/10/16 و ساعت 2:29 بعد از ظهر |

          دو چشم سرگردان

 

خرابه، شام، زمستان، دو چشم سرگردان

رهی به سمت بیابان، دو چشم سرگردان

 

به یاد گرمیِ آغوش شهر رفته به باد

گشوده دست و گریبان دو چشم سرگردان

 

قرار گاهِ قــــیامت گرانِ قـــبله شکن

شده است از دو مسلمان، دو چشم سرگردان

 

سپید، سرد، چه بیهوده گشت در کف برف

خدای جفت کلاغان ـ دو چشم سرگردان ـ

 

سپید گشت، سیه گشت عاقبت پوسید

به سرد خانه و زندان دو چشم سرگردان

 

              

                سفر

 

فضای مِه زدة جاده ها چراغان بود

و مرد، گم شده در عمق یک زمستان بود

 

و مرد، مردِ مسافر به زیر باران خیس

سفر نکرده تباری و اهل دالان بود

 

سفر پیامد تلخی ز خواب دهکده بود

نبردِ مرد، و اسطورة خیابان بود

 

نبردِ گام و لوحِ «عبور ممنوع است!»

جهاد جمجمة مرد و موتر این سان بود

 

ز خون به روی خیابان نوشت با انگشت

که، خوان قسمت ما از قدیم بی نان بود

 

و من ز دهکده تا شهر آمدم، اما...

زیک تصادف مرموز فلم پایان بود

+ نوشته شده توسط حکیم علی پور در جمعه 1386/08/18 و ساعت 3:24 بعد از ظهر |

آه! چقدر دردناک است

چقدر!

وقتی نسیمِ نقره یی، نفس زنان

با شیشه های سیاه مرکود

                      برخورد میکند.

و چقدر شرمناک است

چقدر!

وقتی نوزادان ذهنم

در گهواره های حریری کاغذ ها

عیسی گونه لب به سخن می گشایند

و انگار دست به دست هم داده

با التهاب نفرینم میکنند.

نه... شاید... آری چنین است.

 

هنگامی که آخرین درب چوبی کوچه

پَلّه های پیرش، آن پیامبران پیاده رَوهای پوچ

هم آغوش می شوند،

در آن مستی خواب کدام آیه را تلاوت میکنند؟

که خود از درک آن عاجز اند

ولی سگهای دیوانة شهر

که از پرسه زدن خسته اند

تا دیر گاهی آنرا زیر لب تکرار میکنند.

 

چه میدانم، شاید آن آیه

آیة برخورد باشد

برخورد پله ها با درب

برخورد ماه با مرداب

برخورد نسیم با شیشه ها

برخورد واژه ها با من

            وقتی از تو می نویسم

و بالاخره برخورد تو با من.

 

گوش کن دخت طلایی آوار های شعرم

کلکین های کوچه پس از آن برخورد

                 «پِس پِس» را رها نمیکنند.

سنگ فرش کوچه هنوز

تشنه از شوریِ عرق شرم پیشانی توست

و سیب های آویزان از شاخچة شب

بار بار از من می پرسند:

"آقا! خورشیدت را نیاوردی؟

          ...ما منتظر خورشیدیم"

ولی من...

من حتی برای خودم هم پاسخی ندارم.

 

و اکنون ترا به چشم هایت سوگند!

ترا به دست هایت سوگند!

اگر گذرت بر نظام شمسی

و زمین ما بیچاره ها شد

کمی از نورت را به مهتاب مرده

مثقالی از لبخندت را به سپیدار عزا دار

                                        هدیه کن.

و ذرة از تندپایی و زننده گی ات را

به «موتر لینی» محلة ما بخش

تا در یک برخورد با من

طعم همة برخورد ها را از کامم

بروی جادة بی راه رو بریزد.

... و تو خوشبخت باشی عزیزم.

+ نوشته شده توسط حکیم علی پور در یکشنبه 1386/07/15 و ساعت 5:59 بعد از ظهر |

وقتی دو دست من

آنسوی آسمان، تا اوج بیکران

                              به نیایش بلند بود.

وقتی که آیه آیة صبر،

                    جز «لای لایِ» کودک اندیشه ام نبود

 

من ناصبور

یا بی غرور،

دادم اجازه شهوت صبرم

تا از خطوط سرد و سیاه گلیم من

                                   پرّان کند عبور.

 

دیوانه وار عاشق تفسیر خود شدم،

                                 آخر چرا، چگونه ...؟

« من کیستم؟

من کیستم؟

آه! ای لمیده های چاق ز دست نوشتنم

آه! ای ستاده های خشک در ایوان ز دست هیچ

من کیستم؟

من چیستم؟

من بادهای بی جهت این حوالیم؟

من آبدات کهنه و ویران « بلخیم »؟

من هیچ یا...

فوّاره های خشک چمن زار « روضه ام » ؟

یا آسمان بی عطوفت یک خشک سالیم؟

 

آخر کسی ز بهر خدا گویدم هنوز!

من کیستم؟

من آدمم، مَلَکم یا... عروسکم؟

آخر چیم که هر نفسی بر وجود خویش

                                        مظنون ترم ز پیش.»

 

از بیست و چار ساعت سریال زنده گی

                                         برداشت کرده ام:

وقتی که شب به دعوت خورشید میرود

از کهکشان لباس مفشّن کند به تن

اما در آن نفس که سپیدار بردمد

ـ تا شرح آیه آیة خورشید را کند ـ

شب با تمام سینة تاریک و مبهمش،

                                      تفسیر میشود!

صد آه... سالها!

من مانم و سکوت

و

تفسیر نا تمام...

+ نوشته شده توسط حکیم علی پور در جمعه 1386/06/30 و ساعت 3:24 بعد از ظهر |

من از زبان کدامین «سبیل مانده» سرود

ز خاک جاده بگویم بهار من... بدرود

 

کدام سنگ سیه را به دل نهم هیهات

که نیشخند غرورش گره ز عهد گشود

 

گمان که سوژه ی نفرین مردمش بودم

که این نوار قدیمی گرفته آتش و دود

 

سکوت جنگل آنسوی زندگانی را

گهی بهانه شدم، گاه صد سلام و درود

 

سرود چلچله هارا قفس نموده ربود

و اشک سرد بلورین شاخ غنچه نمود

 

سپیدیی که گلوبند عکس سوخته داشت

امید یک دو سه گلواژه زان سیه دل بود

+ نوشته شده توسط حکیم علی پور در دوشنبه 1386/06/05 و ساعت 3:55 بعد از ظهر |

یک غروب بی نهایت سرد بود، او زیر باران رفت

شانه هایش را بسختی حمل میکرد، آه آنسان رفت

 

آخرین فریاد ها را در ردیف و وزن خاموشی

با سرا پا ناتوانی برد، گویی فصل طوفان رفت

 

اسکلیت برگهای مرده در زیر قدمهایش

با تمام بی کسی گفتند مرد باد و باران رفت

 

در افق ها حس نا معلوم اورا سوی خود میخواند

با عصای چوبیش میگفت تندی کن که جانان رفت

 

مزرع خشکیده کم کم داشت در خوابش فرو میرفت

باد لالایی بگوشش خواند، للو مرد دهقان رفت

 

یک پرستوی ز جنس نور ترک آشیانش گفت

دستها بر چیدن آن لانه گک آری چه آسان رفت

+ نوشته شده توسط حکیم علی پور در دوشنبه 1386/05/15 و ساعت 12:33 بعد از ظهر |

در سکوت کوچه ی شب یک صدای درد من

صد گلو فریاد شد، فریاد های درد من

 

یک هیولا شد، سکوت شهر را تسخیر کرد

تا که خفاشان شب شد همصدای درد من

 

موج ها رقصید و دریا با صدای آشنا

تا افق های خدا شد رهگشای درد من

 

عقده ها وا شد ز یک فریاد صاف و ساده ام

شب لباس غم درید از های هایِ درد من

 

کاش این خواب دروغینم حقیقت گونه بود

کاش وهمم زنده می شد لابلای درد من

 

کاش دستان خودم در خون حلقم تر نبود

کاش افکارم نمی شد سازهای درد من!

+ نوشته شده توسط حکیم علی پور در شنبه 1386/05/06 و ساعت 5:7 بعد از ظهر |