تبليغاتX
آغاز هیچ چیز

          دو چشم سرگردان

 

خرابه، شام، زمستان، دو چشم سرگردان

رهی به سمت بیابان، دو چشم سرگردان

 

به یاد گرمیِ آغوش شهر رفته به باد

گشوده دست و گریبان دو چشم سرگردان

 

قرار گاهِ قــــیامت گرانِ قـــبله شکن

شده است از دو مسلمان، دو چشم سرگردان

 

سپید، سرد، چه بیهوده گشت در کف برف

خدای جفت کلاغان ـ دو چشم سرگردان ـ

 

سپید گشت، سیه گشت عاقبت پوسید

به سرد خانه و زندان دو چشم سرگردان

 

              

                سفر

 

فضای مِه زدة جاده ها چراغان بود

و مرد، گم شده در عمق یک زمستان بود

 

و مرد، مردِ مسافر به زیر باران خیس

سفر نکرده تباری و اهل دالان بود

 

سفر پیامد تلخی ز خواب دهکده بود

نبردِ مرد، و اسطورة خیابان بود

 

نبردِ گام و لوحِ «عبور ممنوع است!»

جهاد جمجمة مرد و موتر این سان بود

 

ز خون به روی خیابان نوشت با انگشت

که، خوان قسمت ما از قدیم بی نان بود

 

و من ز دهکده تا شهر آمدم، اما...

زیک تصادف مرموز فلم پایان بود

+ نوشته شده توسط حکیم علی پور در جمعه 1386/08/18 و ساعت 3:24 بعد از ظهر |