دو چشم سرگردان
خرابه، شام، زمستان، دو چشم سرگردان
رهی به سمت بیابان، دو چشم سرگردان
به یاد گرمیِ آغوش شهر رفته به باد
گشوده دست و گریبان دو چشم سرگردان
قرار گاهِ قــــیامت گرانِ قـــبله شکن
شده است از دو مسلمان، دو چشم سرگردان
سپید، سرد، چه بیهوده گشت در کف برف
خدای جفت کلاغان ـ دو چشم سرگردان ـ
سپید گشت، سیه گشت عاقبت پوسید
به سرد خانه و زندان دو چشم سرگردان
سفر
فضای مِه زدة جاده ها چراغان بود
و مرد، گم شده در عمق یک زمستان بود
و مرد، مردِ مسافر به زیر باران خیس
سفر نکرده تباری و اهل دالان بود
سفر پیامد تلخی ز خواب دهکده بود
نبردِ مرد، و اسطورة خیابان بود
نبردِ گام و لوحِ «عبور ممنوع است!»
جهاد جمجمة مرد و موتر این سان بود
ز خون به روی خیابان نوشت با انگشت
که، خوان قسمت ما از قدیم بی نان بود
و من ز دهکده تا شهر آمدم، اما...
زیک تصادف مرموز فلم پایان بود

