دلم...
دلم، دلم!
کلمات بازیچه نیستند
سنگ بازیچه نیست
تفنگ بازیچه نیست
و گلوله با هیچ قلبی شوخی ندارد
تو تنها ماشه را میکشی
و مهربانی به زمین میافتد
و مهربانی دیگر از جا بلند نمیشود.
دلم!
آرزوها همانطور که میآیند، میروند
تنها برای لحظهیی میمانند
تا حسرت همیشگیمان را به رخ بکشند.
دلم!
تو شهری هستی با دیوارهایی از خون
سرکهایی از خون
مردمانی از خون
بانکها و سکههایی از خون
و فرمانروایانی خونخوار
حالا فکر کن
چه اتفاقاتی که میتواند برایت بیفتد.
دلم...!
دلم...!
دلم جغرافیایی که افغانستاناش میخوانند.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۱/۲۴ ساعت ۱۰:۳۰ ق.ظ توسط حکیم علیپور
|
تنهایی با من اما حرف نمیزند