آب...
آب، ای مستی مضاعف!
تو چهچیزی را میدانی
که ما نمیدانیم.
تو چهچیزی را میدانی
که روز و شب نمیشناسی
و اینگونه شادمان و ترانهخوان میگذری.
کوه، به پای توست که اینگونه صبور و سنگین مینشیند
دریا در سایهی نام تو معنی میگیرد
و پرندگان در گوش تو آوازهایشان را میخوانند و
مست به خانه برمیگردند.
با اینحال
تو مهربانیهای زنی را داری
با چشمی به آسمان و دستی به زمین
که اندوه از چهرهی ماه و خردهستارگان میزدایی
و نهنگهای غمگین را در دلت بزرگ میکنی.
چگونه است ای آب!
که گاهی آدمها و آرزوهایشان را در کامت فرو میبری
و گاهی به آنها اجازه میدهی
که لاجرعه تو را سربکشند.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۱۱ ساعت ۱۱:۵۷ ق.ظ توسط حکیم علیپور
|
تنهایی با من اما حرف نمیزند