آب، ای مستی مضاعف!

تو چه‌چیزی را می‌دانی

که ما نمی‌دانیم.

تو چه‌چیزی را می‌دانی

که روز و شب نمی‌شناسی

و این‌گونه شادمان و ترانه‌خوان می‌گذری.

 

کوه، به پای توست که این‌گونه صبور و سنگین می‌نشیند

دریا در سایه‌ی نام تو معنی می‌گیرد

و پرندگان در گوش تو آوازهای‌شان را می‌خوانند و

مست به خانه برمی‌گردند.

 

با این‌حال

تو مهربانی‌های زنی را داری

با چشمی به آسمان و دستی به زمین

که اندوه از چهره‌ی ماه و خرده‌ستارگان می‌زدایی

و نهنگ‌های غمگین را در دلت بزرگ می‌کنی.

 

چگونه است ای آب!

 که گاهی آدم‌ها و آرزوهای‌شان را در کامت فرو می‌بری

و گاهی به آنها اجازه می‌دهی

که لاجرعه تو را سر‌بکشند.