این روزها
بیشتر از هرزمانی تاریکم
به شبی می‌مانم
رها شده در جنگلی از بلوط
و باران می‌بارد
و باران بی‌حوصله‌تر از هرزمانی می‌بارد.

یاد تو اما
آذرخشی است
که جرقه‌زنان می‌گذرد از میان دو کوه
یاد تو
آتشی است در روستایی دوردست
که فکر کردنِ به آن
آدم را گرم می‌کند.

(8 بهمن 94، تهران)