چطور می‌توانم

بودنت را انکار کنم

هنگامی که رد پایت بر ماسه‌ی ساحل

رودبار کوچکی از فراموشی را رسم می‌کند

چطور می‌توانم

بودنت را انکار کنم

هنگامی که لبان گُر گرفته‌ات

انبوهی از ماهیان بازیگوش را به دنبال می‌کشاند.


آرام با خودت حرف می‌زنی

دیوانه‌ها ادای ترا درمی‌آورند

و صدایت

چون طاعونی

به خلوت محقّر جیرجیرک‌ها سرایت می‌کند

اشارتی می‌کنی

همه‌ی راه‌ها به پرتگاه اشارتت ختم می‌شوند

و فکر می‌کنی

این تنها راه به‌هم رسیدن آدمی‌ست.


وقتی آهسته و آرام

به گوشه‌یی می‌خزی

پرندگان زبان مادری‌شان را از یاد می‌برند

و سرم، به سیاره‌ی گنگی بدل می‌شود

حرف بزن، فرشته‌ی کوچک من!

می‌دانم گرسنه‌ای

و سرما

امان نفس کشیدن را از تو بریده است.