راه میروم...
راه میروم
چون سایه دنبالم میکند
میایستم
اطرافم را مینگرم
صدایی با تمام غربتش، در درونم آواز میخواند
گاهی
چون بادی از راه میرسد
با هم میخندیم
میچرخیم
و بیخیال میدویم تا ارتفاعات تنهایی.
سالها بعد برایش مینویسم
روزهای خوبی بود
تنها چیزی که از آن روزگار بهیاد دارم:
ما چون دو افعی
وحشیانه به هم پیچیدیم
و حریصانه همدیگرمان را خوردیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۲۳ ساعت ۱۱:۷ ق.ظ توسط حکیم علیپور
|
تنهایی با من اما حرف نمیزند