راه می‌روم

چون سایه دنبالم می‌کند

می‌ایستم

اطرافم را می‌نگرم

صدایی با تمام غربتش، در درونم آواز می‌خواند

گاهی

چون بادی از راه می‌رسد

با هم می‌خندیم

می‌چرخیم

و بی‌خیال می‌دویم تا ارتفاعات تنهایی.

 

سال‌ها بعد برایش می‌نویسم

روزهای خوبی بود

تنها چیزی که از آن روزگار به‌یاد دارم:

ما چون دو افعی

وحشیانه به هم پیچیدیم

و حریصانه همدیگرمان را خوردیم.