کودکی‌های‌مان

با پرنده‌های مصنوعی‌یی گذشت

که بی‌هیچ فریادی

لای انگشتان کوچک‌ ما جان می‌باختند

بی‌آن‌که بدانیم

برای یک دهن آواز

باید پول بیشتری بپردازیم.

بزرگ شدیم و فهمیدیم

بزرگ شدیم و فهمیدیم

که برای این‌همه آواز فرو ریخته در آوارها

چه بهایی پرداخته‌ایم.

 

برادرم!

هنوز که مادرم از جا بلند می‌شود

دستش را بر گرده‌ی چپش می‌گذارد

و با گلوله‌هایی که به تو اصابت کرد

درد می‌کشد.

هنوز نیمه‌‌شب‌ها که بیدار می‌شوم

می‌بینم کلمات خونینی در بسترم تمام کرده‌اند

که تو ناتمام‌شان گذاشته بودی.

 

تو حق داشتی بترسی، فریاد بزنی

تو با چرخ‌بال‌ها، تانک‌ها، تفنگ‌ها و سربازان چشم‌آبی

آن‌قدر بیگانه بودی

که من با نایاب‌ترین گیاهی که تو به آن عشق می‌ورزیدی.

 

برادرم!

برای تو بسیار زود بود که بفهمی

برای آخرین آوازهایت باید بهای بیشتری بپردازی.