یلدا!
    یلدا!
        یلدا!
آیا اندوه ما را پایانی هست؟
آیا هنوز می‌توانیم دور شیطان‌چراغکی جمع شویم
و در سادگی‌ها و خیال‌بافی‌های مان غرق شویم،
آن‌چنانی که من در مالیخولیایی فرو رفته‌ام
که جهان را به جهنمی بدل می‌کند
آن‌چنانی که تو در شهوت این‌همه آتش
گیسو می‌افشانی.

یلدا!
فصل‌ها ورق‌گردانی‌های بیهوده‌‌اند
لبخندت می‌تواند
پروانه‌ها را در دی‌ماه به دنیا بیاورد
و در دی‌ماه بمیراند.
لبخندت تلخ‌کامی شیرینی است
که زنبورها را به سمتت می‌کشاند
و آدم‌ها را مستت می‌کند.

دیدی؟
آنچنانی هم که فکر می‌کردی نبود.
جهان نردبانی بود
که هرچه از آن بالا رفتی
فروافتادی.
تو با مردمکانت
تنها به سیاهی این شب‌ها افزودی.

تقصیر ما نبود
تقصیر ما نبود
که تو قد می‌کشیدی، زیبا می‌شدی
تقصیر گلوگاه نازکت بود
تقصیر گیسوانت بلندت بود
که شهوت کاردها و شلاق‌های ما را بیدار می‌کرد.
گیسوانت را حرام کردیم
اندامت را حرام کردیم
لبخندت را حرام کردیم
و از تو صید حلالی ساختیم.

یلدا!
    یلدا!
       یلدا!
اینانی را هم که می‌بینی این‌گونه صف بسته‌اند
بهشت‌شان
به سیب‌های پشت پیراهنت خلاصه می‌شود.