کلمات...
کلمات
پرندگانی زندانیاند
در فقسههای کتاب، در دل و دست آدمی
که وقتی رها میشوند
رو به رویت مینشینند و
پرحرفی میکنند.
کلماتی هم هستند
که بیاعتنایند
که مثل باد
در شامگاهی خسته و غمگین
از کنارت میگذرند
بیملاحظه و سر به هوا.
اینجا نشستهام
و به تو فکر میکنم
به مورچههای کارگر
به کارگران معدن زغالسنگ
به ستارگانی که بیدلیل روشن و خاموش میشوند
به چراغهای خیابانی
که تا دم دم صبح روشناند و چرت میزنند.
به تو فکر میکنم
به کلمهیی
که مرا ببرد دورِ دور...
آنجا که شادمانی گُل گمنامی است
در ارتفاعات کوهی گمنام.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۰۷ ساعت ۹:۱۲ ب.ظ توسط حکیم علیپور
|
تنهایی با من اما حرف نمیزند