آب...


آب، ای مستی مضاعف!

تو چه‌چیزی را می‌دانی

که ما نمی‌دانیم.

تو چه‌چیزی را می‌دانی

که روز و شب نمی‌شناسی

و این‌گونه شادمان و ترانه‌خوان می‌گذری.

 

کوه، به پای توست که این‌گونه صبور و سنگین می‌نشیند

دریا در سایه‌ی نام تو معنی می‌گیرد

و پرندگان در گوش تو آوازهای‌شان را می‌خوانند و

مست به خانه برمی‌گردند.

 

با این‌حال

تو مهربانی‌های زنی را داری

با چشمی به آسمان و دستی به زمین

که اندوه از چهره‌ی ماه و خرده‌ستارگان می‌زدایی

و نهنگ‌های غمگین را در دلت بزرگ می‌کنی.

 

چگونه است ای آب!

 که گاهی آدم‌ها و آرزوهای‌شان را در کامت فرو می‌بری

و گاهی به آنها اجازه می‌دهی

که لاجرعه تو را سر‌بکشند.

 

ابر

 

ابر! ای ابر ببار!

ببار تا دامنه‌ها سبز کند

شقایق‌ها دست به گردن هم بیاویزند

بره‌ها به چرا بروند

و نی‌لبک‌ها از معاشقه‌های مادران و پدرانم حکایت کند.

 

ابر، ای بقچه‌ی رنج‌ها و رازها

باز شو!‍

تا دستمال‌های بازمانده از نسل‌کشی‌های عبدالرحمان را به طناب بیاویزم

باز شو!

تا خون از صورت خامک‌دوزی‌ها بشویم

تا بار دیگر عطر گل سیب

به باغ‌ها سرایت کند

و درخت‌ها به‌یاد بیاورند، درخت بودن‌شان را.

 <���\>

گاهی اما فکر می‌کنم

بهتر است به زمین نیایی

بهتر است عشقت را برای خودت نگه داری

عشق این‌جا ترانه‌ی ممنوعی‌ست

با هشتاد ضرب شلاق.

 

آمدنت و رفتنت نوستالژیای غریبی‌ست برایم

آن‌چنانی که روس‌ها آمدند و رفتند

آن‌چنانی که طالبان آمدند و هستند

 

برگرد ای غول مهربان!

ای که اندوه بر جبینت

و مهربانی در دلت موج می‌زند

برگرد تا انگشتت را سیاه نکرده‌اند

و پیروزمندانه بر رأیت سوار نشده‌اند

برگرد تا در ملأ عام سنگ‌سارت نکرده‌اند

برگرد تا انفجارت نداده‌اند.

 

کافی‌ست از همان بالا نگاه کنی

و آرام آرام برای‌مان اشک بریزی.

 

 

یک شعر بی‌ربط


گاهی هم اتفاق می‌افتد

کلمات به هم نمی‌سازند

و مجبوری بی‌ربط حرف بزنی

بی‌ربط بخندی

بی‌ربط بگریی.

آن‌وقت

همه‌چیز همین‌طور بی‌ربط به هم ربط پیدا می‌کنند.


اینجا خبرهایی هست...


اینجا همیشه خبرهایی هست

اینجا همیشه رد پایی هست

که گرد بازنیامدن

جای خالی‌اش را پر می‌کند.

 

اینجا همیشه خبرهایی هست

مثلا عابری که همین چند لحظه پیش رد شد

روزنامه‌یی را با خود می‌بُرد

که بوی باران بی‌وقفه و باروت می‌داد.

 

مشکوکم!

به همه‌چیز مشکوکم.

گوشت را نزدیک بیار رفیق:

این قلب درست مثل بمب ساعتی کار می‌کند.


آرام بخوابید کلمات من!

 

آرام بخوابید کلمات من!
کلمات غمگین!
کلمات لرزان!
که بلند می‌شوید و
درجا به زمین می‌افتید.


آرام بخوابید

ای پرنده‌های بدون بال!
بال‌های بدون پرنده!
بیداری مثل سگ لاشه‌های‌مان را بو می‌کشد
و رستگاری در کفن‌های عاریتی‌مان دراز می‌کشد.

هواپیماها خستگی‌های‌شان را سقوط می‌کنند
آب، برای همین لفظ ساده‌ی آب جاری می‌شود
و لعنت، دهان نهنگ‌ها را برای همیشه باز نگه خواهد ‌داشت.

آرام بخواب عشق من!
چیزی تا فروریختنم باقی نمانده‌است
آرام بخواب
ای پرنده‌یی که شب‌ها روی بامم می‌نشینی
و با گلویی گرفته از اندوه ویرانه‌ها آواز می‌خوانی.

 

«کوه‎ها عقده‏ی بلند خاک‎است»

ابرها اندوه آواره‌ی آب‌ها

و آدمی

اشکی لغزنده بر گونه‎های زمین.

 

محبوب من!

ما موجودات کوچکی هستیم

با دست‎هایی کوچک

پاهایی کوچک

و دهانی کوچک

ما فقط می‎توانیم حرف‎های بزرگ بزنیم

و تماشا کنیم

پیری چگونه در سرانگشتان ما موج می‌زند.

 

می‌ترسم بیدار شویم

و ببینیم

ما چه صبورانه به این آب‌ها تن سپرده‌ایم

و یک عمر هم‌دیگر‌مان را

از پشت شیشه‌های اکواریوم بوسیده‌ایم.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif";}

دلم...


دلم، دلم!

کلمات بازیچه نیستند

سنگ بازیچه نیست

تفنگ بازیچه نیست

و گلوله با هیچ قلبی شوخی ندارد

تو تنها ماشه را می‌کشی

و مهربانی به زمین می‌افتد

و مهربانی دیگر از جا بلند نمی‌شود.

 

دلم!

آرزوها همان‌طور که می‌آیند، می‌روند

تنها برای لحظه‌یی می‌مانند

تا حسرت همیشگی‌مان را به رخ بکشند.

 

دلم!

تو شهری هستی با دیوارهایی از خون

سرک‌هایی از خون

مردمانی از خون

بانک‌ها و سکه‌هایی از خون

و فرمان‌روایانی خون‌خوار

حالا فکر کن

چه اتفاقاتی که می‌تواند برایت بیفتد.

دلم...!

دلم...!

دلم جغرافیایی که افغانستان‌اش می‌خوانند.



کوه‌ها عقده‌ی...

 

«کوه‎ها عقده‏ی بلند خاک‎است»

ابرها اندوه آواره‌ی آب‌ها

و آدمی

اشکی لغزنده بر گونه‎های زمین.

 

محبوب من!

ما موجودات کوچکی هستیم

با دست‎هایی کوچک

پاهایی کوچک

و دهانی کوچک

ما فقط می‎توانیم حرف‎های بزرگ بزنیم

و تماشا کنیم

پیری چگونه در سرانگشتان ما موج می‌زند.

 

می‌ترسم بیدار شویم

و ببینیم

ما چه صبورانه به این آب‌ها تن سپرده‌ایم

و یک عمر هم‌دیگر‌مان را

از پشت شیشه‌های اکواریوم بوسیده‌ایم.

 

به برادرم...


کودکی‌های‌مان

با پرنده‌های مصنوعی‌یی گذشت

که بی‌هیچ فریادی

لای انگشتان کوچک‌ ما جان می‌باختند

بی‌آن‌که بدانیم

برای یک دهن آواز

باید پول بیشتری بپردازیم.

بزرگ شدیم و فهمیدیم

بزرگ شدیم و فهمیدیم

که برای این‌همه آواز فرو ریخته در آوارها

چه بهایی پرداخته‌ایم.

 

برادرم!

هنوز که مادرم از جا بلند می‌شود

دستش را بر گرده‌ی چپش می‌گذارد

و با گلوله‌هایی که به تو اصابت کرد

درد می‌کشد.

هنوز نیمه‌‌شب‌ها که بیدار می‌شوم

می‌بینم کلمات خونینی در بسترم تمام کرده‌اند

که تو ناتمام‌شان گذاشته بودی.

 

تو حق داشتی بترسی، فریاد بزنی

تو با چرخ‌بال‌ها، تانک‌ها، تفنگ‌ها و سربازان چشم‌آبی

آن‌قدر بیگانه بودی

که من با نایاب‌ترین گیاهی که تو به آن عشق می‌ورزیدی.

 

برادرم!

برای تو بسیار زود بود که بفهمی

برای آخرین آوازهایت باید بهای بیشتری بپردازی.



چه آرزوهایی...

 

چه آرزوهایی در سر می‌پرورانی، آدمک برفی!

با دست‌هایی متوازی در دو سوی زمین

پاهایی ریشه دوانده در تمام درخت‌ها

و چشم‌هایی زُل زده بر نامرئی‌ترین مرغان جهان.

هیچ می‌دانی

روزی آفتاب سر می‌زند

و رؤیاهایت را آب خواهد برد؟!

 

 

هی... می‌شنوی؟!

و آخرالامر این است حکایت‌مان

ما محو می‌شویم در کوره‌راه یک کوهستان

و چیزی جز رد پای ناشناخته‌یی

بر‌جای نخواهد ماند.

 

 

به کودکانی که هنوز پا دارند:


لبخند می‌زند

و لب‌های برآماسیده‌اش

سرما را به مسخره می‌گیرد

پاهای کوچکش را در بخار موترها گرم می‌کند

و به یاد روزهایی می‌افتم

که پایی برای گرم کردن داشتم.