این فصل هم گذشت...
این فصل هم گذشت
و تو از تمام زنانگیات
جز چادری که باد را از منحرف شدن باز میدارد
چه چیزی بر سر داری!
تو تنها میتوانی در کنار مجنونبیدها بزرگ شوی
زمستانهای دراز در بخاریها بسوزی
دود شوی
و مارهای جهان
به تقلید تو درجای بایستند.
تو ترانههای گم شدهی چوپانی هستی
که از صدای تو
گرگها مست میشوند
یک شب به گله میزنند
و زیباترین برهها را با تو اشتباه میگیرند.
تو زادهی وحشتی و ناآرام
که زیباییات هر چیزی را از پای درمیآورد
من اما مثل خاکم در برابرت
ماده اسب وحشی من!
که هرچه بر من بتازی���/
بیشتر به هوا بلند میشوم.

تنهایی با من اما حرف نمیزند