این فصل هم گذشت...

 

 

 

این فصل هم گذشت

و تو از تمام زنانگی‌ات

جز چادری که باد را از منحرف شدن باز می‌دارد

چه چیزی بر سر داری!

 

تو تنها می‌توانی در کنار مجنون‌بیدها بزرگ شوی

زمستان‌های دراز در بخاری‌ها بسوزی

دود شوی

و مارهای جهان

به تقلید تو درجای بایستند.

 

تو ترانه‌های گم شده‌ی چوپانی هستی

که از صدای تو

گرگ‌ها مست می‌شوند

یک شب به گله می‌زنند

و زیباترین بره‌ها را با تو اشتباه می‌گیرند.

 

تو زاده‌ی وحشتی و نا‌آرام

که زیبایی‌ات هر چیزی را از پای در‌می‌آورد

من اما مثل خاکم در برابرت

ماده اسب وحشی من!

که هرچه بر من بتازیبیشتر به هوا بلند می‌شوم.

 

 

 

آخرین حرفی که از تو...


آخرین حرفی که از تو بر سر زبان‌هاست می‌گوید

تو برمی‌گردی
با صورتی از باد
و پیراهنی از برف
شهرها را پشت سر می‌گذاری
چراغ‌های قرمز را عبور می‌کنی
از ساختمان‌ها بالا می‌روی
و درست در جایی فرود می‌آیی
که سال‌ها پیش
یک فوج کبوتر سفید از آن‌جا بال گشودند.

بیچاره مردم چه می‌دانند
روزگاری می‌شود که پیر شده‌ای
با هربادی تعادلت را از دست می‌دهی
چون برف به خود می‌پیچی
و بی‌هیچ حرفی
در پیاده‌رو مزدحمی به زمین می‌افتی.


تنهایی با تو چه‌کار می‌کند...


تنهایی

با تو چه‌کار می‌کند؟!

صبح تا شب خیابان‌ها را پا برهنه و گیج قدم می‌زند

به عروسک‌های پشت ویترین‌ها چشم می‌دوزد

پول‌های مختصرش را می‌شمارد

و کنار زباله‌دانی به خواب می‌رود.

 

تنهایی با رییس جمهور

کلاه قره‌قل می‌پوشد

به آن‌سوی آب‌ها سفر می‌کند

و از استخوان‌های پوسیده‌ات

بانک‌های سیاه را پُر می‌کند.

 

تنهایی وقتی دلش بگیرد

زیر پلی می‌رود

و اشک‌های ترا در خود تزریق می‌کند.

 

تنهایی با من اما حرف نمی‌زند

چای نمی‌نوشد

تنها لباس‌های تابستانی‌ام را می‌پوشد

و خودش را در رودخانه‌یی غرق می‌کند.

 


وقتی از این‌همه رؤیای...

 

وقتی از این‌همه رؤیای نابهنگام ترس برمی‌داری

باران زنی‌ست

که با ده انگشت به صورتت آب می‌زند

دستت را می‌گیرد

از جمع جدایت می‌کند

و مخفیانه دهان بر دهانت می‌گذارد.

 

وقتی از این‌همه آتش و دود دلت می‌گیرد

ترا به محله‌هایی می‌برد

با دیوارهایی کوتاه

درهای قدیمی بدون زنگ

و کوچه‌هایی گیج‌تر از رؤیاهایت.

باهم می‌بارید

پای می‌کوبید

تا آن‌که در یک ترانه‌ی بومی

نام کوچک‌تان را از یاد می‌برید.

 

به چشمه و آب و علف

لبخند می‌زنید،

به کودکی که در پلک‌هایش پروانه‌ها پیله بسته‌ است،

اما چه دیر می‌فهمید

زیبایی زبان آدم را می‌بندد.

دردها بهانه نمی‌خواهند

 

 

 

(1)

به پلک‌هایم که دست می‌کشی

جهان خمیری می‌شودبی‌شکل

و من پیرمردی بازیگوش

که از آن، شکلک‌های کودکی‌ام را درست می‌کنم.

 

 

(2)

 تو مرده‌ای

ما دورت حلقه بسته‌ایم

و بر مرگی که در میان ماست

اشک می‌ریزیم.

 

 

تو بر بلندترین...

تو بر بلندترین نقطه‌ی سالنگ ایستاده‌ای
چشمانت چراغ‌های دریایی را خیره کرده‌است
و تنفس‌ات
به طوفان‌ها فرمان حرکت می‌دهد

من اما
از دور می‌آیم
از خیلی دوردست‌ها
نگاه کن!
کشتی‌های جهان در دلم بادبان برافراشته‌اند

راه می‌روم...

راه می‌روم

چون سایه دنبالم می‌کند

می‌ایستم

اطرافم را می‌نگرم

صدایی با تمام غربتش، در درونم آواز می‌خواند

گاهی

چون بادی از راه می‌رسد

با هم می‌خندیم

می‌چرخیم

و بی‌خیال می‌دویم تا ارتفاعات تنهایی.

 

سال‌ها بعد برایش می‌نویسم

روزهای خوبی بود

تنها چیزی که از آن روزگار به‌یاد دارم:

ما چون دو افعی

وحشیانه به هم پیچیدیم

و حریصانه همدیگرمان را خوردیم.

چطور می‌توانم...

چطور می‌توانم

بودنت را انکار کنم

هنگامی که رد پایت بر ماسه‌ی ساحل

رودبار کوچکی از فراموشی را رسم می‌کند

چطور می‌توانم

بودنت را انکار کنم

هنگامی که لبان گُر گرفته‌ات

انبوهی از ماهیان بازیگوش را به دنبال می‌کشاند.


آرام با خودت حرف می‌زنی

دیوانه‌ها ادای ترا درمی‌آورند

و صدایت

چون طاعونی

به خلوت محقّر جیرجیرک‌ها سرایت می‌کند

اشارتی می‌کنی

همه‌ی راه‌ها به پرتگاه اشارتت ختم می‌شوند

و فکر می‌کنی

این تنها راه به‌هم رسیدن آدمی‌ست.


وقتی آهسته و آرام

به گوشه‌یی می‌خزی

پرندگان زبان مادری‌شان را از یاد می‌برند

و سرم، به سیاره‌ی گنگی بدل می‌شود

حرف بزن، فرشته‌ی کوچک من!

می‌دانم گرسنه‌ای

و سرما

امان نفس کشیدن را از تو بریده است.

درد

درد
چون لاک‌پشتی
اندامم را گشت می‌زند
باید کارد از استخوان گذشته باشد.

 

چه پرندگان شکاکی

 

چه پرندگان شکاکی

که بی‌امان بال می‌زنند و
به هیچ شاخه اعتماد نمی‌کنند
چه درختان صبوری
که عقده‌های‌شان هر ساله گل می‌کند
و حرفی از هجرت و رنج بر زبان نمی‌آورند.

با این‌همه
ما ساده از کنار سایه‌های‌مان گذشته‌ایم
و به تنهایی‌مان
ایمان آورده‌ایم
ما ساده از کنار سادگی‌های‌مان گذشته‌ایم
و به قلاب‌های دست‌داشته‌ی‌مان
گیر کرده‌ایم.

به خودم که می‌نگرم
جنگلی در من آتش می‌گیرد
که چیزی جز اندوه بر جای نمی‌گذارد.